رنگ کلاغ
به نظرمن کتاب رنگ کلاغ، مشابه کلمه دروغ است
همونجوری که معلومه حرفهای آخرشان غین است، به نظر
من نویسنده، نه از اصفهانی جماعت چیزی میدونه و نه از
فرهنگشون، من نه کتاب نویسم نه هر چیزمشابه ولی به
همون دلیلی که آقای فرهاد بردبار، ازاصفهان فقط آدرس محل
هاشو خوب بلده، خوب که چه عرض کنم، معرکه!!، چون
تو کتاب طوری آدرس میده که انگار راننده تاکسی سرویسه
و به خودش اجازه ی نوشتن داستان درباره مردمش رو میده
منم به خودم اجازه ی نقد کتابشومیدم
آقای بردبار! نمیدونم چرا فکر میکنم فامیلت رهبره!! خلاصه
آقای بردبار، صحبت از تخت فولاد می کنی و می نویسی
قبرستان قدیمی اصفهانه، آیا تا حالا توش قدم زدی؟ من شک
دارم! تا حالا به گوشه ترین گوشه ی تخت فولاد سرزدی؟
دوست داشتی بدونی اسم اون شهید چیه که اونجا خاکه؟ من
میدونم، واسه غریبیش هم گریه کردم، این دفعه که رفتی
واسش یه فاتحه بخون
گفتی ازکوه صفه، باخودم به توگفتم دیگه کجاها رفتی؟ اگه
میشناختی، میدونستی ظهرجمعه تو کوه صفه، درازکشیدن
روی چمن و آسمان رو تماشا کردن چه لذتی داره، وقتی از
کوه میری بالا، اونایی که دارن برمیگردن بهت میگن
خدا قوت، تو فقط می دانی یه جایی مثل کوه صفه هست ولی با
مردمش نبودی یا نخواستی که بشناسی
گفتی از سی و سی پل و رودخانه ی بی آب، حتما
وقتی داشتی با ماشینت تو شهر دور میزدی اونجا رو دیدی و
رد شدی، ولی اگر من بودم از ماشین پیاده می شدم و
کنار رودخانه خشک می نشستم، جای عبور از روی پل،
از روی رودخانه خشک به سمت میدان انقلاب میرفتم، که
من کردم و تو با ماشین دیدی و رد شدی و حس نکردی و
به فکر داستانت بودی
گفتی خیابان سجاد به آپادانا می خوره، کاش همانجا ترمز
کرده بودی و به سمت سپهسالار می رفتی و به بهانه خرید
سیگار با یه نفر صحبت کرده بودی تا بدانی ادبیاتی که
در رنگ کلاغ برای مردم استفاده کردی با زبان
اصفهانی جماعت متفاوته.
کتابت را در سی صفحه اول فهمیدم و توان ادامه ی خواندن
نداشتم ولی ادامه دادم و تا آنجا خواندم که چوب کبریت را از
دهان درآوراندی و برای بوکردنش به سمت بینی براندی،
بیشتر از این تحملش را نداشتم چون داستانت، داستانی
تحمیلی به فرهنگی که نه میشناسی و نه ارتباطی با آن داری
است و شاید برای کسانی مثل خودت که بی ارتباطند، جذاب
یا خواندنی باشد، خوش به حالشان
Filed under اولین نوشته ها | Comments (5)
مشتی
سرم مو میزارم رو بالشت، سفته، از دو طرف چند تا مشت
حسابی می خوره، روی پهلو میزارمش و سرم مو میزارم
روش، یواش فرو میره، انگار گفت فسسسسسسسس، چقدر خوابم
میاد، هوس سیگار کردم، یه سیگاره مشتی!! یه
سیگار مشتی… سیگار… سیگار…نه حال نمیده،
مشتی… مشتی… چقدر مشتی میچسبه! بلن شم یه نخ
سیگار بخرم؟ چی میخری؟ مشتی باشه ها!! وینستون؟
نع!، ماربرو؟ نع!، بلاخره چی؟
هیچکدوم مشتیی نیست، شاید کمل یا مر یا
کاپتان بلک شاید، بزار بپوشم، تو
راه هنوز به فکر مارک سیگارم، می خوام یه چیزی باشه
اسیدی، نه می خوام مشتی باشه، سلام حاجی
خوبی؟ شبت بخیر، واسه خودت حال می کنی یا!! چندتا
سیب زمینی مشتی هم بنداز تو آتیش، تو این
سرما میچسبه! حاجی می خوام بهم یه سیگاری
بدی که مشششتی باشه !!
حاجی: مونتانا دارم مو
مگنا قرمز و عقابی
حاجی زست نداری؟
حاجی: نع
چه سوال احمقانه ایکردم، فایده نداره سیگاراش مشتی نیست،
حاجی دستت درد نکنه، امشب عجب بد بختی گرفتمه ها، سیگار مشتی می خوایی؟ مشتی باشه؟ مشتی؟ مشتی! مشتی! هر بار
میگم مشتی، چه حس خوبی بهم دست میده! مشتی!
انگاریه کام میگیرم، مشتی! مشتی!
عجب فازی میده! مشتی! میخوام تا صبح بگم مشتی، صبح که شد
برم دو تا سنگک کنجدی مشتی بگیرمو با تخم مرغ آب پز مشتی با فلفل
سیاه زیاد و نمک بزنم تو رگ
رسیدم خونه، هوا سرده، سریع می رم زیر پتو، سیگار خریدی؟ نع، تنم زیر پتو مورمور میشه، پتو رو دور خودم می پیچم، حس خوبی دارم
انگار پتوش مشتیه! واسه فردا لباس دارم؟ باید تیپ کنم
میخوام برم پیش یه رفیق، رفیق مشتی ای یه! خیلی سرزندست، به هم که میرسیم زمان خیلی زود میگذره، یادمه یه بار با هم رفتیم
سمینار، از صبح تا حدود پنج بعد از ظهر، اومدیم بیرون
تاکسی بگیریم و تا حدود ساعت نه حرف میزدیم و متوجه گذر زمان نشده بودیم، این اتفاق زیاد افتاده، خیلی وقت ها فکر کردم
به رفاقت مشتی اولا بستگی داره با کی باشه اما، حوصله فلسفه بافی رو ندارم، رفیق مشتی باید بشنوه، توجه کنه، صادق باشه، به رخ نکشه، اگه
میدانه، راز دار باشه، حرف حرفه من باشه، اصرار
نکنه، حرف نزنه، خفه شه، بمیره…
* وقتی آدم متکلم وحده میشه دیگران رو نمیبینه، حس نمیکنه، نمی فهمه، واکنش ها رو نمیبینه.
به نظرم تعریف رفیق مشتی اینه شاید، رفاقتی که احترام محور اصلی باشه، دروغ نباشه، کلا فضایل اخلاقی توش باشه و وقتی میگی
یه رفیق مشتی دارم، حسی که موقع کشیدن سیگارمشششتی داری رو تجربه کنی.
مارمولک، خدا داره یا خدا، مارمولک؟
خیلی خسته ام، همه جا رو تمیز کردم، تلوزیونو روشن کردم، نشستم که یه مارمولک دیدم، ای خدا بسه دیگه!! نمیدونم تا حالا چند تا کشتم، یه تیکه چوب نئوپان تکیه به دیوار داده بود ، چشمامو بستمو افقی گذاشتم روش، واکردم چشارو، دیدم دست و پای چپ با یه خورده از شکمش زیر چوبه، گردنشو تکون میداد تا خودشو خلاص کنه ، خواستم یه خورده چوبو تکون بدم که سرش هم بیاد زیره چوب تا له بشه ولی سرشو برد سمت راست، چوبو بیشتر فشار دادم، به پوست شیکمش از سمت راست فشار اومدو قلبش که میزد و دیدم، بلند گفتم قلبت چه تند میزنه! ترسیدی! یه دفه دستو پای راستشو تکون داد ، انگار تقلای آخرش بود، دلم سوخت، خواستم چوبو شل کنم بره اما دمشو تکون داد، حالم بهم خورد بیشتر فشار دادم، قلبش پسبید به پوستش، تالاپ تولوپ میزد، شاید 1000 تا در دقیقه، سرشو کچ کرد چپ، چوبو فوری آوردم سمت صورتش، خواست دربره، لب پائینش گیرکرد، دست و پای سمت راست و کله رو تکون میداد اما لب آزاد نمیشد ، نمیدونستم واقعه رو چه جوری تموم کنم، چوبو به سمت راست خم کردمو با قدرت فشار دادم یه صدایی اومد، گفتم آخیش تموم شد، چوبو برگردوندم دیدم چشم چپ له شده و چشم راست پریده بیرون، چوبو بلند کردم، هنوز جون داشت و می خواست فرار کنه یعنی دست و پای راستش می لرزید، با تیزی نئوپان زدم تو سرش و لهش کردم، گذاشتمش تو پلاستیکه تن ماهی دیشبی، هنوز گوشه اتاق بود، تلویزیون و خاموش کردم، به نظرم اومد وقتی قلب مارمولک میزد، خدا رو صدا می کرد، اما نمیدونست خدا به گنده تر از اونم کمک نکرده
Filed under اولین نوشته ها | Comment (1)بریم شکر بخریم
دیروز داشتم بر می گشتم که یادم افتاد شکر شموم شده، یادم بود پشت حسینیه ارشاد یه فروشگاه تعاونیه، رفتم اونجاهها کارم مو کردم مو رفتم سمت شریعتی که سوار اتوبوس شم از ته کوچه که می یومدم، دیدم یه خانومی داره دنده عقب از آپارتمانش بیرون میره یا میاد، یه دفعه تایر جلوش موقع پیچوندن یا شکستن فرمون می افته توجوبو خانم هم هرچی گردوخاک می کنه مگه ماشین تکون میخوره!! سرایدار ساختمان آمد اما تنهایی نتونست آن جسمو دربیاره، یه ماشین گذری که اقاهه کت و شلوارش مث خودم بود پیاده شدو همه چی رو نگا کرد، یه دیالوگه 30 ثانیه ای بین مرده یعنی کت شاواریه و سرایداره یعنی گاردیه رد و بدل شد و یه هو گلاویز شدن و حالا بخور و کی بخور من که تا قبلش اصلا اصلا واسم مهم نبود جریانه تایر و داشتم نامجو گوش میکردمو بعضی وقتاش که جو گیر می شدم شروع میکردم به همخونی با محسن، یه هو دویدم مو نگهبانو که داشت مرده بدبختو میزد البته میخوردما، گرفتم خلاصه با تشکر از جیق یا جیغ زنه که واقعا موثر بود، کت شلواریه رو فرستادم خونش، خلاصه ماشین در اومدو خانوم هم رفت تو مد تشکر و تقدیر و سرایداره هم که انگار پیروز شده شروع کرد در مورد دعواش حرف زدن، من که به فکر شیکرم بودم سواره خیاله دعوای خنده داره اونا شدمو با دوستم، شیکرم ، رفتیم و می خندیدیم.
Filed under اولین نوشته ها | Comment (1)

